محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
346
تاريخ الطبرى ( فارسي )
فرشتگان گفتند : « اى صفى الله ، مىخواهى كه اين گور از آن تو باشد . » گفتند : « مىخواهم » گفتند : « پس برو آنجا بخواب و به خدا توجه كن و آرام نفس بكش . » و موسى در قبر بخفت و به خدا توجه كرد و آرام نفس كشيدن گرفت ، و خداى تعالى جانش بگرفت و فرشتگان گور او را بپوشانيدند . و موسى زاهد دنيا و راغب پيشگاه خدا بود . از ابو هريره روايت كردهاند كه پيمبر صلى الله عليه و سلم فرمود : « فرشته مرگ آشكارا پيش مردم مىآمد ، تا وقتى كه موسى او را سيلى زد و چشمش كور شد و پيش خدا باز گشت و گفت : پروردگارا بنده ات موسى چشم مرا كور كرد و اگر نبود كه پيش تو عزيز است با او سختى مىكرد . و خدا عز و جل فرمود : « پيش بندهام موسى برگرد و بگو دست بر پوست گاوى نهد و به هر مويى كه زير دست وى باشد يك سال عمر به دو دهم و او را مخير كن كه چنين عمر درازى داشته باشد يا هم اكنون جان دهد . » و فرشته مرگ پيش موسى آمد و وى را مخير كرد . موسى گفت : « پس از عمر دراز چه خواهد بود ؟ » فرشتهء مرگ گفت : « مرگ » . و موسى گفت : « هم اكنون بهتر است » . گويد : « و چيزى به او داد كه ببوييد و جانش بگرفت و از آن پس فرشته مرگ نهانى پيش كسان ميرود . » از عمرو بن ميمون روايت كردهاند كه هارون و موسى هر دو در بيابان مردند . هارون پيش از موسى بمرد ، با هم در بيابان به غارى رفتند و هارون آنجا بمرد و موسى به گورش كرد و پيش بنى اسرائيل بازگشت و گفتند : « هارون چه شد » . گفت : « بمرد » .